من به دنبال دلاويزترين شعر جان مي گشتم
* * *
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سر فراگوش هم اورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خود،از ساحل دور
رو نهادند به دروازه ي نور
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي دل
غنچه اي مي پرورد
هديه اي مي اورد
برگ هايش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم!يافتم ان نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو اراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
((دوستت دارم))را من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه ي دشمن
كه فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم ، به خدا
نور خواهد پاشيد
روح خواهد بخشيد
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
اين دلاويزترين حرف جهان را،همه وقت
نه به يك بار و به ده بار،كه به صد بار بگو
دوستم داري؟را از من بسيار بپرس
دوستت دارم رابا من بسيار بگو
* * *
+ نوشته شده توسط سیما در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت
15:27 |