
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت
18:41 |
توی کوچه های سرد خاطرات اشک من پیرهنتو تر کرده همه جا عطر تو پیچیده دل دیگه غربتو با ور کرده مثل اون پرنده ی شکسته با ل دل من بعد تو بی لونه شده با تو بی قرار و بی تو بی قراره دل من راس راسی دیوونه شده
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت
18:41 |
هزار سال به سوی تو امدم افسوس! هنوز دوری!دور از من ای امید محال هنوز دوری آه از همیشه دورتری همیشه اما در من کسی نوید دهد که می رسم به تو شاید هزار سال دگر
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت
18:40 |
من این جا بس دلم تنگ است.... و هر سازی که می بینم بد اهنگ است.... بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم.... ببینیم اسمان هر کجا، ایا همین رنگ است؟
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت
18:39 |
یادت باشه گاهی وقتا مثلا اخر شب که می خوای بخوابی یه دل تنهایی هست که یکم اونورتر از تو می تپه واسه تو. یادت باشه که فقط تو بودی که تونستی وارد قلبم بشی بدون اینکه قفلشو بشکنی. یادت باشه من هر شب با اسمت همصدا می شم و توی رویاهام با تو حرف می زنم تا سبک شم تویی که حتی یادت و خیالت هم ارامش بخشه. هیچ می دانی که وقتی یه کوچولو ازم دور میشی من چقدر غصه دار می شم ؟اون موقع است که چشای غمگینم دنبال چشمای سیاه قشنگت می گرده که با هر بار نگاه کلی انرژی ازشون دریافت کنه ،دستام دنبال دستای مهربونت می گرده تا احساست کنه.... بدونه که هستی ....همیشه می مونی .... خودت می دانی که این واژه ها نمی تونن اون چیزی که تو عمق وجودمه ابراز کنن.وقتی می خوام از تو بنویسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم میارن بلکه حتی به احترام حضور سبز و مهربونت سر تعظیم در مقابلت خم می کنند.
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت
18:39 |
دیروز در کنار جاده ، همان جاده ای که قدمهای تو را برایم به ارمغان می اورد، همان جاده ای که بارها شاهد رسیدن دو دلدار بود انتظارت را می کشیدم تا شاید بار دیگر دست در دست هم پا به پای هم در انتهای همان خیابان پاییزی بوی بهار را استشمام کنیم . ..........نمی دانی چقدر انتظارت را کشیدم نگاهم را به انتهای بی نهایت دوختم تا شاید جاده از دور دست از انتهای بی نهایت قدمهای تو را فریاد کند.حتی به انتظار تو ماندن نیز برایم لذت بخش بود.افکارم را به سوی گذشته پرواز داده بودم.....چه قدر زیبا بود ان روزهایی که در کنار همین خیابان پاییزی در باغ نگاهم شکوفه های بهاری را کاشتی .ان روزهایی را که با حرفهایت مرا به عرش می رساندی، با گرمای دستهایت دستهای لرزانم را به ارامش می رساندی .وای! ان روز را به یاد داری ..... ان بدرقه باشکوه را می گویم که با دستانت که اینبار به لرزش افتاده بود بدرقه ام کردی.انگار می دانستی که شاید اخرین خداحافظی باشد شاید......... نه چه می گویم من همچنان به انتظارت خواهم ماند در کنار همین خیابان .می دانم که می ایی ! می دانم که تو هم در همین لحظه از خدا می خواهی که به این انتظار پایان دهد ، می دانم که تو هم در انتظار ان روزی که دوباره در کنار هم و اینبار برای همیشه بمانیم خواهی ماند.نازنینم ، بیا که چشمهای پر تلاطمم فقط با نگاه تو ارام می شود بیا که قلبم رازها با قلب مهربانت دارد، بیا که وجودم تنها در کنار تو ارامش واقعی خود را به دست خواهد اورد. پس تا لحظه دیدار ای تک گل باغ ارزو هایم تو را به همان خدایی می سپارم که عشق تو را در وجودم قرار داد تا اینگونه تو را ستایش کنم.......
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت
18:38 |
|
|