تبليغاتX
هم قفس

 

غروب آخرین دیدار که لبهای تو میلرزید

و اشک غم میان جام چشمان تو می جوشید

کنار هم در کوچه های آشنا راه می رفتیم

نگاهت کوچه را سخت می فشرد

دلم آزرده بود آن شب

و راه ما ز یکدیگر جدا می شد

دستت را میان دستهایم گرفتم

دریغا لحظه ای دگر به من گفتی:

که من رفتم خدا حافظ

تو می رفتی و من از پشت موج اشک  تو را تا دور می دیدم

که از من دورتر می شدی

دلم می خواست از ژرفای دل فریاد برارم

و به تو گویم : نرو برگرد ....

نرو من بی تو میمیرم

ولیکن بغض راه گفته هایم را بست.

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:45 |
 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه زیار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت اسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری ......

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:44 |

 

امشب به قصه دل من گوش می کنی                  فردا مرا چو قصه فراموش می کنی %

                                                                                                                    هوشنگ ابتهاج

 

 

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی                سنگی و نا شنیده فراموش می کنی %

                                                                                                                  فروغ فرخ زاد

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:44 |
 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله سوزان و اه سرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار ان سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگ ها ی زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از عزیزان نازکم سهل است

تو را ز خویشتن جدا می کنند ،درد اینجاست .

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:43 |
 

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

اه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

انچنان سوخته این خاک بلا کش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

ان خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید

علت ان است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ  دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن اسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست .

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:42 |
 

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی انست که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید %

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:40 |
 

پری بودی و با من راز کردی

به ناز و عشوه عشق اغاز کردی

مرا اواز دادی ، چون رسیدم

کبوتر گشتی و پرواز کردی .

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:16 |
 

خیال امدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر اب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

تمام شب به خیال تو رفت ، و می دیدم

که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:15 |
 

 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

ببینم ان رخ زیبای دلگشای تو را؟

بگیرم ان سر زلف و به روی دیده نهم

ببوسم ان سر و چشمان دلربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من

ببوسم ان لب شیرین جان فزای تو را

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

که غرق بوسه کنم دست و پای تو را ؟

مباد روزی چشم من ای چراغ امید

که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته من کی چو غنچه باز شود

مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای دل

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو بر خورده ام، خوشا دل من

که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

سزای خوبی تو بر نیامد از دستم

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم

کنار سفره نان و پنیر و چای تو را

به پایداری ان عشق سر بلند قسم

که سایه تو به سر می برد وفای تو را.

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:14 |

 

 

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم

به اغوش تو از بستر گریزم

گشایم در به رویت شادمانه

رخت بوسم ، به پایت گل بریزم.........

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:12 |
 

تو می روی و دل ز دست می رود

مرو که با تو هر چه هست می رود

دلی شکستی و به هفت اسمان

هنوز بانگ این شکست می رود

کجا توان گریخت زین بلای عشق

که بر سر من از الست می رود

از ان فراز و این فرود غم مخور

زمانه بر بلند و پست می رود

بیا که جان من بی غمت مباد

وگرنه جان غم پرست می رود

شب غم تو نیز بگذرد ولی

درین میان دلی ز دست می رود.

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:11 |
 

شب امد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشا نه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

دل گرفته من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:10 |
 

هوای تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم بر ارندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من ان ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می نگارندم .

 

+ نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 19:9 |
 

شمع از سوختنش  پروا نیست

که در این سوختن او تنها نیست

مرگ اگر اخر این ره چح  اوست

نیز پروانه او همره اوست

به ازین چیست که دو یار به هم

ره سپارند سوی ملک عدم

نه یکی مانده گرفتار و نژند

و ان دگر رفته ،رها گشته ز بند

من به عشق که بسوزم شب و روز

به امید که بسازم در سوز

که خورد غم چو درایم از پای

خود که گرید چو تهی سازم جای

گر بسوزند پر و بال مرا

که خورد هیچ غم حال مرا

شب تنهایی و روز غم من

کیست جز سایه من همدم من

شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد

روشنایی بشد و سایه ببرد

باز من ماندم و این شام سیاه

اه از بخت سیه کار من ، اه .

 

+ نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 19:35 |
 

صد ره به رخ تو در گشودم من

 بر تو دل خویش را نمودم من

جان مایه ان امید لرزان را

چندان که تو کاستی فزودم من

می سوختم و مرا نمی دیدی

امروز نگاه کن که دودم من

تا من بودم نیامدی افسوس

وانگه که تو امدی نبودم من

 

+ نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 19:34 |
 

 

در گلو می شکند ناله ام از رقت دل      قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست %

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 19:33 |
 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد،بیگانه ای  شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید ان گمگشته اواز من

گاه می پرسد که  اندوهت ز چیست؟

فکرت اخر از چه رو اشفته است؟

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران

"کو دگر ان دختر دیروز نیست"

"اه ،ان خندان لب شاداب من

این زن افسرده ی مرموز نیست"

گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

گاه می گوید که: کو، اخر چه شد

ان نگاه مست و افسونکار تو؟

دیگر ان لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او

بی صدا نالم که:اینست انچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ازار خویش

از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

اه ، اینست انچه می جستی به شوق

راز من ، راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و ابرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت اور بهر تو

اه ، اینست انچه رنجم می دهد

ورنه ،کی ترسم ز خشم  وقهر تو

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 19:30 |
 

نشود فاش کسی انچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 و ساعت 18:43 |