تبليغاتX
هم قفس

دلتنگیهایم را مگیر از من که سهم من از تو همین بوده و بس %

+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 19:47 |
 

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو نا گفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم امد که روزی در این راه

نا شکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

می کشیدی

اخرین بار

اخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام مو جم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

اه ، هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

کیستی تو

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 18:0 |
 

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از ان دمی که بی خبر ز من

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که بر گزینمش به جای تو

 

+ نوشته شده توسط سیما در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 17:59 |
 

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما ان دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

اه، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من گویی

تیره اواری از ابر گران

انچنان الوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را ، سرشار از برگ ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان های مغشوش اب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یه لحظه که چشمان مرا

می گشاید در برهوت

اگاهی؟

بگذار که فراموش کنم.

 

+ نوشته شده توسط سیما در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 17:58 |
 

او می دود ،می دود ، می دود.....

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنها تر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و نا سپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رویای مشکوکانه ای

اه ، اگر راهی به دریاییم بود

از فرو رفتن چه پرواییم بود.

 

+ نوشته شده توسط سیما در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 17:57 |
 

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه های سنگین ز بار و برگ

خامش ، بر استانه ی محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می چکد ز مژگان نازکم

بر برگ دستهای تو ، ان شبنم سپید

گویی فرشتکان خدا ، در کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ می زدند

در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود

محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها

ارام و رام بود چو دریای روشنی

با ساقهای نقره نشانش نشسته بود

در زیر پلک های تو ، رویای روشنی

من تشنه صدای تو بودم که می سرود

در گوشم ان کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند

افسانه های کهنه ی لبریز راز را

انگه در اسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در اتش ان لحظه ی درنگ

گفتم خموش "اری" و همچون نسیم صبح

لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم

در سینه هیچ نیست به جز ارزوی تو

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 17:56 |
 

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو با چراغهایت می امدی به کوچه ما

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

تو زندگانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی.

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 17:55 |