دیشب بعد از مدت طولانی تو را توی خوابم دیدم .توی خواب مثل همیشه خیلی مهربان بودی و کنارم نشستی .سرت را روی شانه ام گذاشتی و گریه کردی.دیدن اشکهایت برایم سخت بود اما چون می دانستم که بارون اشکهایت به خاطر من داره روی گونه هایت
می باره خوشحال بودم و از این که می دیدم کنارم نشستی احساس ارامش می کردم.فکر
می کردم کسی رو که همیشه دنبالش بودم و برای داشتنش خیلی رنجها بردم حالا با پای خودش اومده .
اومده که به قولش عمل کنه اومده که برای همیشه پیشم بمونه اومده که دیگه رو تنهایی هام
یه خط قرمز بکشه اومده که........
اما ،اما این فقط خواب بود . ای کاش دیشب هیچ وقت صبح نمی شد و من به یه خواب ابدی می رفتم تا خودم را برای همیشه کنارت احساس می کردم.
وقتی بیدار شدم نه از تو خبری بود و نه من ارام بودم.امروز برای من روز سختی بودحتی
یه لحظه هم خیال تو و خواب دیشب از نظرم دور نشد.
ای کاش امشب دوباره تو خواب ببینمت وای کاش امشب تا ابد شب باشد و من همیشه کنارت.
امشب به امید دوباره دیدنت به رختخوابم میروم و به یاد و خاطر تو پلکهایم را روی هم
می گذارم.اما ، اما این بار من می ایم پیشت واز این دنیای پوچ و واهی کوچ می کنم و با
خیال تو به یه جایی می روم که دست هیچ کس بهمون نرسه و هیچ کس را یارای جدایی ما نباشد.
هیچ وقت ترکت نمی کنم و هرگز فراموش نمی شوی.
+ نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت
17:21 |