گفتي خداحافظ و ندانستي چه بغضی در پس کلمات بریده ام پنهان بود
گفتي خداحافظ و احساس متزلزل و مرتعش امواج صدایم را نشنيدي
گفتي خداحافظ و ندانستي چه رنجی را بر شانه هایم گذاشتي
گفتي خداحافظ و ناچار گفتم خدانگهدارت !
و بی آنکه بدانم چرا در پس این کلمۀ منزجر کننده باز هم می گویم : دوستت دارم !
و نمی دانم چرا با اینهمه اصرار برای خداحافظی باز هم در دل می گویم : دوستت دارم !
کاش از من نفرت داشتي و مي رفتي ! کاش دوستت نداشتم و می رفتی !
با خود می گویم چه بی معناست 8 حرفی " دوست دارم " ، بعد از خداحافظی که می دانیم از پس آن سلامی نیست
و چه گنگ و بی پروا بر زبانمان جاری ست ! و از خود می پرسم چرا با اینهمه عشق باز هم گذاشتم بروی ؟!
و صدایی از ناکجا می گوید : چون دوستش داری گذاشتي برای حتی رفتن هم آزاد باشد و از احساست برایش قفس نساختی!!!!!
لعنت به من ، نمی دانم .... کاش تا این حد دوستت نداشتم تا اين كه الان كه رفتي آرامش داشته باشم!
و یا کاش آنقدر واله و شیدای تو بودم که از همان ابتدا ، نیامده ، می رفتی !
نمی دانم ..............................
اشک هایم کویر گونه هایم را سیلاب می کند و نمی دانم تا چه مدت خواهند بارید !
ای کاش می دانستی قلبم بی وجود تو چه حقیر شده است !!!!کاش می دانستی دلم می خواهد همین حالا بمیرم
و لحظات بی تو بودن را تجربه نکنم ! کاش می دانستی وقتی كه رفتي ، ذره ذرۀ وجودم را به همراه خودت بردي !
و چه حقیرند دستان من که نتوانستند به دامانت بیاویزند و تو را از رفتن منع کنند !
کاش می دانستم به چه طریق مي توانستم تو را پيش خودم نگه دارم ! کاش می دانستم چقدر باید برایت اشک می ریختم تا بمانی ....
اما چه بی رنگ شده عشقم ، که تو به این آسانی از کنارم گذشتي !


