
ديروز اينجا بودي
امروز هم هستي
مطمئن هستم فردا هم همينطور
هميشه با مني.
اما ببخش مرا ،
من بيمارم كه مدام تو را مي خوانم و نمي جويمت.
|
ديروز اينجا بودي امروز هم هستي مطمئن هستم فردا هم همينطور هميشه با مني. اما ببخش مرا ، من بيمارم كه مدام تو را مي خوانم و نمي جويمت. + نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:11 |
چهره ي تو را در كودكي و خواب بارها ديده ام. براي اين است كه هميشه مي خواهم كودك بمانم. اما چرا مدتهاست خوابي نيست تا ديدار تازه شود شايد براي اين است كه مي ترسم بخوابم و شما بيايي و نماني.
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:10 |
خنديدن ارزوي من بود. جاي گلايه نيست كه تو بجاي من خنديدي. مقصر روزگار من بود كه جاي خنده داشت.
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:10 |
بي قراري و عدم تمركز و سرگشتگي خود را بايد چاره، تا بتوان در خيال طرح و نقشي دوباره و زنده از تو رسم كرد.
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:9 |
پشت ماشيني خواندم: ((من به مهماني چشمان تو عادت دارم )). پيش خود گفتم چه ميزبان خوشبختي. بعد فكر كردم، او هميشه مسافر جاده هاست. جاده ها چه چيزي را در او زنده مي كنند؟
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:9 |
خواب بودم،امد دستم را گرفت و گفت برويم. رفتم و كفش هايم ماند. وقتي به پابرهنگي عادت كردم بيدار شدم. ديگر بهترين كفش من زمين است.
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:8 |
وقتي اسمت را مي شنوم از صداي ضربان قلبم مي ترسم. خودت بايد بهتر بداني كه روزهايم بدون شنيدن اسمت چگونه مي گذرد ! خجالت مي كشم عنوان كنم ،اما چاره ي نا چاري هاي من تنها تويي. به شكل غم انگيزي افسرده هستم و دنبال ايه ي روشني كه نجات باشد. پي نشاني كه لبخند بياورد،بدنبال بهاري كه شادي را سبز كند
و اميد را شكوفه بنشاند. راستي محبوب من مي داني اگر بيايي چه اتفاقي خواهد افتاد؟ + نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:7 |
بنويسم،اين رسم نگاه كردن نبود. بنويسم ،روزي كه عاشقانه نباشد يعني روزي بيهوده و باطل. بنويسم،شب بدون ياد نمي شود. هر چه بنويسم تكراري است و بيانگر حال اكنون نيست. فقط مي توانم بگويم، نميد انم مرا چه مي شود؟
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:7 |
از شبهايي كه فكر و دست از گيسوي تو برداشته ام ، از وقتي از خيالم رفته اي، از زماني كه دل بيمار شده و خود را به فراموشي مي سپارد، از هنگامي كه خيال و تصويرت را مقابل چشمانم نمي بينم كافر شده ام. بار ديگر با نگاهي بازم گردان و خداپرستم كن.
+ نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:3 |
امروز به پايان نمي رسد،همچنانكه ديروز. اگر فردا هم با من باشي محال است تا زندگي ام ادامه دارد تمام شود. + نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت
18:2 |
تو هستي، باران هم هست و ليواني چاي چقدر امروز خوشبختم %
+ نوشته شده توسط سیما در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت
15:51 |
* * * دو كبوتر در اوج بال در بال گذر مي كردند دو صنوبر در باغ سر فراگوش هم اورده به نجوا غزلي مي خواندند مرغ دريايي با جفت خود،از ساحل دور رو نهادند به دروازه ي نور چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق در سرا پرده ي دل غنچه اي مي پرورد هديه اي مي اورد برگ هايش كم كم باز شدند برگ ها باز شدند يافتم!يافتم ان نكته كه مي خواستمش با شكوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو اراستمش تار و پودش را از خوبي و مهر خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام ((دوستت دارم))را من دلاويزترين شعر جهان يافته ام اين گل سرخ من است دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق كه بري خانه ي دشمن كه فشاني بر دوست راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست در دل مردم عالم ، به خدا نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو اين دلاويزترين حرف جهان را،همه وقت نه به يك بار و به ده بار،كه به صد بار بگو دوستم داري؟را از من بسيار بپرس دوستت دارم رابا من بسيار بگو * * *
+ نوشته شده توسط سیما در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت
15:27 |
گر چه با يادش همه شب تا سحرگاهان نيلي فام بيدارم گاهگاهي نيز،وقتي چشم بر هم مي گذارم خواب هاي روشني دارم عين هوشياري انچنان روشن كه من در خواب دم به دم با خويش مي گويم كه بيداريست ،بيداريست،بيداري اينك اما در سحر گاهي چنين از روشني سرشار پيش چشم اين همه بيدار ايا خواب مي بينم؟اين منم همراه او؟ بازو به بازو مست مست ازعشق ،از اميد؟ روي راهي تاروپودش نور از اين سوي دريا رفته تا دروازه ي خورشيد؟ اي زمان ،اي اسمان ،اي كوه،اي دريا خواب يا بيدار،جاوداني باد اين روياي رنگينم جاودان %
+ نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت
23:23 |
اي مرغ آفتاب با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد آزاد و شاد پاي به هر جا مي توان نهاد گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سردهم من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم اما بگو كجاست؟ آنجا كه زير بال تو در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟
+ نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت
23:17 |
|
|