تبليغاتX
هم قفس
 

ديگران نشانه هايي داده اند،روزها به جستجو و

هر شب تا به صبح شبگرد كوچه هايم.

نشانه ها درست است،نمي دانم چشم هايم را كجا گذاشته ام؟

دلم كجاست؟

حواسم در پي چه چيز است كه پيدايش نمي شود؟

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:31 |
 

 اخر قصه ها نوشته بودند:كلاغه به خونه اش نرسيد.

من كلاغ نيستم اما نمي دانم چرا خانه اي را كه ساخته ام پيدا نمي كنم،

و تو محبوبم ايا به ان خانه خواهي امد؟

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:29 |
 

نتوانستم از گذشته جدا شوم و حا ل را از دست داده ام.

اكنون اينده اي را كه نمي دانم چگونه است،     

چگونه فكرش را بكنم؟                   

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:28 |
 

وقتي مرا چيدي به فكر من بودي؟

در راه افتا دم كودكي مرا برداشت.

حال در دستان كودك بازيچه شده ام.

اما اگر مرا نمي خواستي چرا چيدي؟!

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:27 |
 

قبلا ابتداي نامه هايم برايت مي نوشتم:محبوب من

مرا ببخش خيلي اشتباه كرده ام.

كم كم دارد باورم مي شود كه تو تنها محبوب من نيستي

محبوب همه هستي،بيشتر از انچه فكر مي كردم.

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:26 |

 

ديروز نامه اي نوشتم براي رسيدن به دست تو

و از روي ان هزار برگ را تكرار كردم

و به رود،به دريا،به باد،به كوه و دشت سپردم.

اسم تو را كه نمي شود به باد گفت.

اما تو بايد خطم را بشناسي.

همه ان نوشته ها براي توست تا بدانم كجايي .

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:24 |
 

هر چه مي خواهم چيز نويي بنويسم ،نمي شود.

هر چه مي خواهم تركيبي جديد بيابم،

حرفي،سخني،اسمي تازه همه يك اسم مي شود:

همه مي دانند،تو هم مي داني محبوب من؟

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:22 |
 

شب كه مي شود درهاي همه خا نه ها و مغازه هاي شهر بسته و دزدگيرها روشن مي شود.

مطمئن باش خانه ما نه در دارد نه دزدگير.اين را مي تواني از ياد و خاطرت بپرسي.

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:19 |