تبليغاتX
هم قفس
 

چه بغضي دارم امشب من...
گهي سرخ و گهي سنگين...
گهي تر ميشود چشمم...
گهي مبهوت بر يک واژه ي غمگين...
دلم در دست سرد دلهره ... ترسيده از فردا...
چه معصومانه ميکوبد...
لبان داغ وحشت را چه بي ترديد ميبوسد...
دل من به حال اين دل ترسيده از فردا چه ميسوزد...
چه حالي دارم امشب من...
گهي سرد است و گهی تبدار...
مثال مرده اي آويخته ام بر دار...
صدايي نيست جز ساعت ديوار...

صدایی نیست......

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 23:44 |
 

گاه گاهی که دلم می گیرد به تو می اندیشم
خوب دریادم هست چه شبی بودآن شـــــب!
تـــــــــــــــو همان نوگل دیرینه و مــــــــــــــن
برگ زردی که فتــــــــــــــــــاده است به خاک
و من اندرعجب این دیدار که تو بعد از سال ها
هم چنان زیبایی!
کاش می دانستی
که چه کردی با من
در همان لحظه که لبریز ز شوقـــــــــــــت بودم
چشـــــــــم بر گرداندی و مرا سوزانــــــــــــدی
من سراپا همه چشـــــــــــم تو دریغ از یک نگاه
دل که سرشارزعشق،چشم من غرق حضــــور
دســــــت هایم بی تاب،در خیالــــــــم همه تو!
و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ
آن زمان که به تو روی آوردم
خوب می دانستم
که چه در سر داری
لیــــــــــک و اما که نشـــــــد تا ز تو دل بکـــــنم
بارهامی دیدم بین من وتو فاصله هابسیاراست
بارهامی خواندم که دلت درگرواغــــــــیار است
نپذیرفتم باز ،چشـــــم به راهــــــــــــــت ماندم
پیش پايـــــــــــت چه حقير مي مانــــــــــــــــدم
قلب پاکم چون فرش زیر پایت افتاد
دست هایم در تب عشــــــق تو هر دم جان داد
و تو چـــــــون کوه یخی همه را خشــــــــکاندی
پشت پایت چه غریب اشک هایم می ریخـــــت
تارو پودم همه یکباره گسیخت
من گمـــان می کردم دل تو مـــــــال من است
چه خیالات خوشی!
ولی افسوس و دریغ!
قاتل جان من است .
یاد من باشداگربازنگاری دیدم نکنم هیـچ نگاه

 نکنم بازخطا دور دل نیز حصاری بکـــــــشم 
                              نغمه ی عشق فراموش کنم                                          

          همه راازدل خود ميرانم                

  از همه می گذرم

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 23:22 |
 

ای دل اين آخرين حرفها را برايت می نويسم
ديگر فرصتی نيست
پنجره را بايد بست
پرده را بايد کشيد
قلم را بايد شکست
بايد از عروسک دل بريد
بايد از اين ديار خشک
رخت خود را بربست
ديگر برای سکه ای عشق
دست نگاهم را
پيش درگاه نگاهی خالی از احساس
به گدايی نخواهم برد
برای چند قطره محبت
پيش سقايی فقط زيبا
پيک خواهش نخواهم داشت
دُر پُر بهای دلم را
به رهزنان کوی دلبری
نخواهم باخت
رخت خيس خستگی را
بر طناب آن رفاقت
کز سنگينی خويش می نالد
نخواهم انداخت
و در حجم نگاه شوخ تو
بر دلم چوب حراج نخواهم زد
و سر آخر قصه‌گوی قصه عشقت، قصه سنگ شدن

 

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 23:18 |
 

من گذشتم و گذشت آنچه تو با من کردي...

برو، اما !!!
مطمئن باش

                   ضربه ات کاری بود و دلم سخت شکست ...
و چه زشت ،

                    به من و ساد گی ام خنديدی...
به من و عشقی پاک ،

که پر از ياد تو بود ...
و به يک قلب يتيم که خيالم می گفت ،

تا ابد جای توخواهد بود ...

 

تو برو،

 

برو تا راحتتر تکه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.

 

+ نوشته شده توسط سیما در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 23:15 |