چه بغضي دارم امشب من...
گهي سرخ و گهي سنگين...
گهي تر ميشود چشمم...
گهي مبهوت بر يک واژه ي غمگين...
دلم در دست سرد دلهره ... ترسيده از فردا...
چه معصومانه ميکوبد...
لبان داغ وحشت را چه بي ترديد ميبوسد...
دل من به حال اين دل ترسيده از فردا چه ميسوزد...
چه حالي دارم امشب من...
گهي سرد است و گهی تبدار...
مثال مرده اي آويخته ام بر دار...
صدايي نيست جز ساعت ديوار...
صدایی نیست......

